یکی بود یکی نبودشاید هم بود
شاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبودبا یکی بود و چه بسیار که نبودندمادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفیدایمان داشت که یکی بود یکی نبودهمچنان کهرفت مادربزرگبا آن همه یکی بودهای دورو یکی نبودهای روزگار یخشاید آنکه بود هنوز هم هست و ما نمی بینیمیا آن دیگری که نبود روزگاری بود و حالا نیستراستی آنکه بود عاشق بود یا آنکه نبود؟چطور شد که نبودشاید زاده نشد هرگزیا مرده است و جایی در خاطرات ما دفن شده استشاید هم کشته شد آنکه نبودروزی با دست های آنکه بودچرا هرگز از ما
برچسب:
نویسنده: هستی محبی